تبليغاتX
4چوب

4چوب

Refresh

خیلی دلم می خواهد بنویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 0:17  توسط kazem ghari  | 

آلت

زمستانی بی برف

آلتی بی حال

ذهن ما بیش از آنچه باید , می داند

و زمان , تنها خودش را تکرار می کند

سوال آنکه چرا هستیم دگر مهم نیست

تنها یک اتفاق بزرگ مانده

یک پایان

و سپس , تکرار

که هر بار داستانی را به زبان های مختلف تجربه می کنیم

و با لغاتی مترادف

دلم می خواهد نوع بشر پایانش را هر چقدر که شدنیست زیبا تر ببیند





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 22:37  توسط kazem ghari  | 

31/12/2009

کارد

و پرتقال خونی

دیگر , آینده فرا رسیده است

و نقش ما

انفعال نخواهد بود

حدسی اگر زده باشم

پاداش تمام رنجهای دوران را

هیجانی هولناک جبران خواهد کرد

و بیاندیش

اگر که در میان قرن ها تجربه

همین دوران ما , دوران گذار نام گیرد

و این

کلیات است

و جزیات

تو هستی

در جوار من

و ما

هر دو

با هم

گذار را خواهیم گذرانید



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 22:58  توسط kazem ghari  | 

2/8/88

رشته ها

ی پخته

قرمز را نمی شود با سپید آمیخت

انتهای سرم می سوزد

و ابتدایش مدرود است

تفاوت ساختار بنیادین اذهان

و دامن که اگر به هوا رفت دگر پایین آمدنش روا نیست

نوشتن و نخواندن

دختر اوج هنر است

و من که هنوز از خوابیدن با وی می ترسم

آینده هرچه که باشد به اندازه ی وهم رویاهای من کامل نیست

آه که آخرین زمان ترسم را چه سخت به یاد می توانم آورد

آه ه ه ه را اگر از درون حلق وحتی پایین تر که بکشی بسیار هوس انگیز می شود

تو برای من دگر مفهومی ندارد

رو کش تختم امشب آبی و زرد است

خوابم اگر که برد

انگیزه ای برای خواب دیدن نخواهد داشت

و فردا

چه می شد اگر که نمی آمد

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:12  توسط kazem ghari  | 

29/7/88

مزه ای دارد این خون

که زبان از پس تحلیلش بر نخواهد خواست

خون را که می نوشی

مزه اش را در ذهنت احساس می کنی

لزج است

و نه مشابه به هیچ طعم شناخته شده ای

طعمی نمور اما قوی

خون را که می نوشم

تنها به مزه مزه کردنش می اندیشم

انگار که درکش کرده باشم

انگار که جان دارد

مزه اش گاه به گاه جا عوض می کند

جریانش را می شود حس کرد

ابتدا که وارد دهان می شود

دندان هایت را گرم میکند

از لابه لایشان عبورش را حس میکن

به زبانت می رسد

ناشناخته است

اما همچنان گرم

گرمایش لذت بر انگیز است

درکش که نکنی بهترین چاره غورت دادنش است

هنگامیکه چشمانت را می بندی و آگاهانه به سمت گلویت وا ریزش می کنی

کمی صدای قلبت را خواهی شنید

و اینجاست که حسی تند

نمور

گرم

لزج

ذهنت را درگیر می کند

و تو احساس می کنی که آرامی

چشمانت را باز می کنی

و با زبانت پس ماندهایش را که هنوز بر روی دندانهایت حس می شوند پاک خواهی کرد

جالب است

زیادش اما می گوییند خطر ناک است

پس شما هم همانند من به روزی یک تا دو جرعه اکتفا کنید

که براستی خوی وحش را درونآدمی زنده می کند


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:52  توسط kazem ghari  | 

گذشت

من تنهایی را می پسندم

و از شما گریختم

در زندگی برزگتر گشتم

و در دلم نفرت جایگزین دوست داشتن شد

و ای منم

من غرور

من سکوت

و من در زندگی جا افتادم

و لمس

تبدیل به آنی شدم که امیدش به ذره های آخر رسید

و این

سرنوشت است

گذر از تمامی نقطه های روشن

و در انتها تاریکی

و من همواره در جنگم

در امید برای رهایی

در توهم ایستادن

نمی دانم

به انتظار یک نقطه ی روشن

تمامی قدرت را جیره کردم

تا برسد

تا بیاید

نقطه ی روشنی در زندگانی من

که اگر نیاید

نمی دانم چقدر دیگر مانده

کهمن در این باتلاق سیاهی ها

غرق شوم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:20  توسط kazem ghari  |